در منزل امتحان نفرمایید.

درخواست حذف این مطلب

دیگه راهم نمیدن. تا وقتی کارت دانشجویی داشتم سالی یه بار جهت خوردن قیمه نثارِ سلف ازش استفاده می شد، حالا که کارتم رو تحویل دادم هرروز که میرم میگن کارت نشون بده. یه بار با ارائه ریزنمراتم تونستم رد شم. دفعه دوم با ارائه گواهی موقت لیسانسم. دفعه سوم اما، گیرم انداختن.

شاید براتون سوال بشه که تو که گفتی اگه جون عزیزانت هم در خطر باشه دیگه برنمیگردی به اون ارتفاعات، چی شد پس هر هفته سر از اونجا در میاری؟ پاسخ کوتاه اینه که بسوزه پدر عاشقی. پاسخ بلند اینه که بهشتی مفت ه تنها سراسری سطح تهران باشه که دانشجو های ارشدش رو مجبور می کنه چهار واحد کار دانشجویی انجام بدن وگرنه مدرکشون رو بهشون نمیده، و از جمله کارهایی که به عنوان این چهارواحد قبوله، برداشتنِ ta درس های بچه های لیسانسه. یکی از رفقای ما هم که جهت حفظ آبروش اسمش رو نمیاریم مجبور شده صدقه سر همین قانون ta برداره و من به عنوان یک هافلپافی اصیل، یک دوست با مرام، یک فردین و یک مولان، تصمیم گرفتم بشم کمک دستش.

به دفعه سوم باز می گردیم که من دم در گیر افتادم، نه ریزنمره همراهمه نه گواهی موقت لیسانس، نه شمشیر و نه چوبدستی. خانمِ حراست میگه راهت نمیدم مگه اینکه کارت شناسایی نشون بدی. و من فقط کارتِ شرکتم همراهمه که از شانس خوش اسمم رو با چسب نواری روش چسبوندن و ندادن برا چاپ. خانم حراست جدیده. خانم حراست نمی دونه ی که صبح میاد تو این سربالایی این بیابون رو می پیماد تا برسه به در، حتی اگه تروریست هم باشه زحمت کشیده، حقشه بره تو. خانم حراست میگه بگو دانشکده تون نامه بزنه بگه ایشون با ما کار داره. به خانم حراست میگم من دو تپه پایین تر از جایی که ما وایسادیمه، باید قاعدتا بذارین من قل بخورم برم تو که بتونم بگم نامه بدن دستم، بعد که برگشتم چاق شدم چله شدم تو منو بخور. میگه بره خونه کارت شناسایی بیار.

و من در اینجا، با توجه به اینکه از خواب صبحم زده بودم که برم مورد نظر رو کنم باهاش ساعتِ کلاس رو تنظیم کنم، و مورد نظر داشت کم کم از دسترس خارج می شد و میرفت سر کلاس بع ، مجبور شدم برای اولین بار در طول عمر با شرافتم برای راه انداختنِ کارم به بازی متوسل بشم. زنگ زدم به رفیق و شروع بلند بلند باهاش حرف زدن: سلام خانمِ جهت حفظ هویت از ذکر اسمتون خودداری میکنم زاده، اسم نبریم شر نشه هستن؟ رفیق پشت خط خشکش زد: جان؟! اما من ادامه دادم: نمی دونین کی میان؟ منو دم در معطل میگن باید نامه بیاری برای اون قضیه ta.گفتم شاید ایشون توضیح بدن راضی بشن. رفیق پاسخ داد میخوای بدی من باهاش حرف بزنم؟ و من گفتم بله بله ممنون لطف می کنید. و گوشی رو گرفتم جلوی خانم حراست. جهت تشدید استرس جریان، رفیق توی گوشی من با اسم ذخیره ست، و یه ع ِ دانشجوییِ بسیار صمیمی هم آواتارشه. بنابراین اگر گوشی حتی لحظه ای به وارونه گرفته شدن واکنش نشون می داد و صفحه ش روشن می شد، و خانم حراست یک دانشجوی عینکی نیشخند به لب رو وسط جنگل می دید که به اسمِ شنگولم ذخیره شده، قطعا من رو می بست وسط بلوار دانشجو جهت عبرت دیگه دانشجویان که بهم قیمه نثار پرتاب کنن. لکن گوشی، که سامسونگ نبود و از هوش ژیروسکوپی بی بهره، مرام گذاشت و سکوت کرد.

خانم حراست گوشی رو گرفت و پرسید کیه؟ منم گفتم خانمِ جهت حفظ هویت از ذکر اسمتون خودداری میکنم زاده. خانم حراست دهنی گوشی رو پوشوند و کرد: یعنی مال کدوم واحد میشن؟ و من گفتم head ta. میتونستم بگم آیرودینامیکِ ی، یا اخترفیزیکِ بالستیک، و به خدا اگه می پرسید اینی که گفتی یعنی چی. لکن صداقتم رو حفظ و گفتم head ta. حالا ممکنه شما بگین صداقتت بخوره تو سرت وقتی هد تی ای واحد نیست و سمتِ کاریه، اما ضمن جاخالی دادن باید عرض کنم که با توجه به اینکه سمتِ کاری رو میشه بعنوان زیرمجموعه ای از یک واحد دفتری تعریف کرد، من تا حد امکان پاسخ صادقانه ای به طرف دادم. علی ای حال، خانم حراست به هد تی ای مذکور سلام کرد و خیلی جدی بهش گفت لطفا به ایشون نامه بدید که با شما کار می کنن و قراره با اسم نبریم شر نشه همکاری کنن که ما هر سری از ایشون کارت دانشجویی نخوایم، وگرنه از دفعه بعد دیگه راهشون نمیدیم. هد تی ای هم گفت باشه من با صحبت میکنم، ممنون میشم ایشون رو فعلا بفرستین بیان. و خانم حراست پس از اینکه منو کلی ارعاب کرد که جایی نگم بدون کارت راهم دادن، گذاشت من برم.

نتیجه اخلاقی؟ کارت دانشجوییتون رو کپی رنگی بگیرید، تو کیف پولتون بذارین که نازک بودنش سه نشه، نگه دارین برا بعد. چیه، توقع داشتین در زمینه اینکه چرا وقتی یه کلمه ای که معنیشو نمیدونیم میشنویم خج می کشیم به رومون بیاریم نمی دونیم چیه و سعی می کنیم یه جوری که انگار اوضاع تحت کنترله مکالمه رو ادامه بدیم، پندتون بدم؟